ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

روزهای با تو بودن

عاشق بازیه انگری برد تو گوشیه بابایی، تنها بازیه کامپیوتری و موبایلی که بهش علاقه نشون دادی و خیلی هم دوسش داری، چند شبه پیش هم حین بازی با انگری برد، عکسهای خودتو تو گوشیه بابا کشف کردی و کلی خوشحالی کردی... آخرین باری که حورا رو خونه ی مامان جون دیدیم اذیتم کردی، نمی دونم حسودیت میشه یا میخوای جلب توجه کنی، کارهای خطرناک هم انجام میدادی... با نقش و نگارهای روی بالش برای خودت نقشه درست کردی، مثلا میگی مامان باید از این راه بریم و واسه ی خودت خیالبافی می کنی... اومدی می گی مامان کارگردان به گلها آب میده... تو خیابون داری برام می خونی قشنگ ترین پرنده پر میزنی باخنده... می خونی دستتو بده به دستم ...
4 خرداد 1393

سی و سه ماهه ی من

سی و سه ماهه ی من، تولد سی و سه ماهه شدنت مبارک عزیزم، سی و سه ساله شدم و تو سی و سه ماهه، روزی رو ببینم که تو سی و سه ساله شدی و من شصت و سه ساله، وای چه زیاد!!! یعنی اون روز و مامان می بینه؟ من که امیدوارم و می دونم که می بینم... تو این روزای قشنگ اردیبهشت، دلم نمیاد که از هوای خوب لذت نبری، برای همین سعی می کنم هر روز هم که شده ببرمت بیرون... این روزا مناسبتهای زیادی داشتیم، چهاردهم تولد دایی وحید، پونزدهم سالگرد ازدواج دایی حسن و زندایی صبا که با سی و سه ماهه شدن تو همراه بود، و شونزدهم تولد عمه زهرا... همه مبارکه مبارک... چهاردهم بردیمت نمایشگاه کتاب که این تقریبا اولین سفر فرهنگیه تو بود... ...
15 ارديبهشت 1393

اردیبهشت با مامانی

اومدی می گی مامان قربون گوشت برم، قربون دماغت برم... می گی مامان به من علف می دی؟ من ببعیم... داری کارتون می بینی کل روز و تو خونه بودی می گی مامان خسته ام، می گم از چی مامان، می گی از نشستن... برای هندونه شعر می خونی هندونه ی گرد و خوشمزه ی من... بهت قول دادم ببرمت پارک ارم و باغ وحش، البته تبلیغهایی که تو تلویزیون می شد هم بی تاثیر نبود، شبش می گی مامان پس چرا صبح نمیشه، چرا خورشید خانوم بیدار نمیشه، خدایا روشنش کن صبح بشه، میری پیش بابا ازش می پرسی کی صبح میشه... صبح روز10 اردیبهشت هم به محض بیدار شدن خوشحالی کردی واسه رفتن به پارک... این عکسها هم تازه بدستم رسیده این میمون و ...
12 ارديبهشت 1393

بهار من...

بیدار شدم، بیداری، می گی مامان اسکلت دستاشو بهم میزد، می گم خواب دیدی، می گی بله... می پرسی مامان بانو چیه؟ قبض برق اومده می خونیش: بازرگان و مسافرت! آخه من موندم اینا رو از کجا میاری؟! بهم می گی مامان آی لاو یو سو ماچ... خارجیه من... 5 اردیبهشت اردوی عکاسی بود که خوب شد خاله مریم پیشنهاد داد تو رو هم بردیم، بهت خوش گذشت، ورده بود... با اشیا حرف میزنی، مثلا با ناخن گیرت، چاقو، آب، شلنگ... دیروز می گی شلنگ چرا آخه اینقدر عجله می کنی؟( موقع شستشوت تو دستشویی و عجله ی من در حین کار) اومدی می گی مامان از حیوانات وحشی می ترسم... خرچنگ هم دوست ندارم... می پرسیم مثلا ابوالفضل کی میای؟ می گی ساعت5... یه زم...
7 ارديبهشت 1393

مربای من

گل من عروس میشی؟ یا از این قبیل جمله ها، بعد میری یه دسته گل مصنوعی که رو میز عسلی هاست و بر میداری و برام میاری و می گی مامان ببین چه خوشبو... وسایلتو رو زمین پخش کردی، می گی مامان وسایلمو جمع کن، من کار دارم، کمرم درد می کنه، ببین دستام هم جوش زده!اینم توجیهی برای تنبلیته... اومدی می گی مامان فیس بوک برم!!! عاشق بازی با بچه های هم سنت هستی، که متاسفانه تقریبا از این نعمت محرومی... صدای بازیه بچه ها از تو شهرک میاد، می گی مامان هوا بهاری شده، توپتو برداشتی زدی زیر بغلت، می گی مامان منو آماده کن، برم بازی کنم میام در میزنم درو برام باز کن! حسابی جون دوستی، یه جاییت زخم بشه یا یه خون کوچیک بیاد دیدن داره اداهات... ...
1 ارديبهشت 1393

به تو از تو می نویسم...

مهدی اومده خونمون، بین بازی می پرسی مهدی دیگه چه خبر؟ داری خیالی ازم عکس میندازی با دوربین خیالی ،می گی مامان باطریش تموم شد... خروپف الکی می کنی یعنی من خوابم... درست روز تولدم، اولین سرماخوردگیه سال93رو گرفتم که تا امروز که 27م ادامه داشته، صبح بیدار شدی می بینی مریضم، میگی مامان نگران نباش من هستم می برمت دکتر، هرکسی هم که تماس گرفت بهش همین و گفتی... با بابا رفتیم دکتر، حین معاینه می گی مامان نترس دردنداره، سرم که وصل کردم میای و بهم سر میزنی... محبتت عجیب گل کرده و مرتب میای می بوسیم و هر چی من ممانعت می کنم بی فایدست و خودت هم آبریزش بینی پیدا کردی... به مامان جون می گی انگشت کوچیکه پامو می بوسی؟ مامان ج...
27 فروردين 1393

جیگر مامان

مامان منم اژدها سوار شدم...!!! از تاثیرات کارتون اژدها سواران... خدا رو شکر پسر خوبی بودی و تاحالا هیچ جا رو نجس نکردی... شیر میخوری می گی مامان نگاه کن،چه استخونای من سفت شده... میگی مامان کهکشان منو نجات داده... میخوای باهام بازی کنی میگی حاضری؟ با ناراحتی می گی همه آشغال تو طبیعت می ریزن... یه عادت بد پیدا کردی اینکه وقتی چیزی باب میلت نباشه یا چیزی رو بخوای با ناله می گی، گاهی می گی مامان گریه و ناله و زاری کنم؟ یا مثلا می گی مامان گریه و نالم رفته تو شکمم... پانزدهم فروردین ماه32ماهه شدی، دقیقا مصادف این روز رفتیم قزوین و دایی و ... رستوران و کباب... داریم از رستوران میاییم بیرون می گی مامان ش...
24 فروردين 1393